تبلیغات
مجله parking33 - مطالب ابر شعر و غزل

امروز:

رباعیات ایرج زبردست

پیراهن خیس ابر تن پوش من است

صد باغ تبر خورده در آغوش من است

این زندگی کبود – این تلخ بنفش

زخمی است که سالهاست بر دوش من است

***
با جمله ی ر ندان جهان همکیشم

خیام ترانه های پر تشویشم

انگار شراب از آسمان می بارد

وقتی که به چشمان تو می اندیشم

***
امشب دلم از آمدنت سر شار است

فانوس به دست کوچه ی دیدار است

آن گونه تورا در انتظارم که اگر

این چشم بخوابد آن یکی بیدار است

***
یک عمر به هر بهانه زخمم می زد

با خنجر و تازیانه زخمم می زد

یک سو غم دوست بود و یک سو غم نان

با تیغ دو دم زمانه زخمم می زد

***

آئینه ی باورم مرا خنجر زد

آن نیمه ی دیگرم مرا خنجر زد

تاریخ هزار دیده هابیل گریست

وقتی که برادرم مرا خنجر زد

 


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: ایرج زبردست ، رباعیات ایرج زبردست ، رباعی ، شعر و غزل ، شعر و غزل امروز ،

هیـچ هم زیبا نبودی، من تو را زیبا کشیدم ( شهراد میدری )

هیـچ هم زیبا نبودی، من تو را زیبا کشیدم

بی جهت اغراق کردم، دلبر و رعنا کشیدم

از "لئوناردو داوینچی" عذرخواهی می کنم که

این همه عکس ِ تو را مثل ِ "مونالیزا" کشیدم

تو نمی دانستی اصلن "شهرزاد" ِ قصه ها چیست

من هــزار و یک شب از مـــوهای ِ تو یلدا کشیدم

دلخوش ِ نیلوفری در گوشه ی ِ مرداب بودی

من تو را مهتـاب گون تا آسمان بالا کشیدم

نه عسل، گس بود طعم ِ بوسه هایی که ندادی

من چـه احمق خانه ات را قصر ِ کندوها کشیدم

چشم ِ تو معمولی اما من میان ِ شعرهایم

زورقی  با  پلک ِ  پارو  در  دل ِ  دریا کشیدم

من چه بی انصاف بودم با ترازوی ِ دلم که

تار ِ مویت را برابر با همــه دنیــا کشیدم

با چه رویــی بعد از این شعر ِ "نظامی" را بخوانم

بس که "مجنون" بودم و بیخود تو را "لیلا" کشیدم

مرغ ماهی خوار ِ بدترکیب! جوجه اردک ِ زشت!

باورت شد که تو را شهزاده ی ِ قوها کشیدم؟

دختــری زیباتر از تــو بعد از این بر می گزینم

دختری کـــه ناز ِ او را از همین حالا کشیدم

بعد از این خوش باش با او، میروم از خاطراتت

خاطرت  آســوده باشد  از خیالت  پا کشیدم


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: شهراد میدری ، اشعار شهراد میدری ، شعر و غزل ، غزل ، شعر ،

با این همه رقاصه در دربار امشب رقص تو باید باب میل شاه باشد ( محمدحسین ملکیان )

با این همه رقاصه در دربار امشب رقص تو باید باب میل شاه باشد

ای دختــر قاجار، من طاقت ندارم رقصت بلند و دامنت کوتـاه باشد

خلخال در پا کرده ای یا شور بر پا؟ پیچیده عطر گیسویت در قصر حالا

مثل خوره این ترس افتاده به جانم پایان مجلس شاه خاطرخواه باشد

می چرخی و آئینه های سقف در من، می ایستی، آئینه های سقف در تو

اینکه چه ها آئینــه در آئینـــه دیدم بهتــــر فقــط  بینی  و  بین  الله  باشد

از رقصت احساس شعف دارند آن ها ، دور تو جام می به کف دارند آن ها

سربازها  دالان  برایت  باز  کردند  تا  پیش  پای  تو  فقط  یک  راه  باشد

یک چرخ کامل می زنی، سرباز اول... یک چرخ کامل می زنی، سرباز آخر...

انگار پشت نرده ها باشی  و  این  سو  تصویر  تو  گاهی  نباشد گاه باشد

حالا از این جا مات می بینم تنت را، حالا نمی بینم از این جا دامنت را

حالا تــو با یک مرد گـرم رقص هستی از دور پیدا نیست، شاید شاه...


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: محمدحسین ملکیان ، اشعار محمدحسین ملکیان ، شعر و غزل ، غزل ، شعر و غزل امروز ،

پشت این پنجره باران قشنگی ست گلم ( محسن باقرلو)

پشت این پنجره باران قشنگی ست گلم
 
حال من حال پریشان قشنگی ست گلم
 
قبل از آنی که بیایی چه کـــویری بودم ...
 
زندگی با تو چه گلدان قشنگی ست گلم
 
سرنوشت من و تو روز ازل تعیین شد ...
 
فال ما داخل فنجان قشنگی ست گلم
 
نوحم از لطف تو بانو ... که تمام عمـــــــرم :
 
(( راه رفتن توی ‌دالان قشنگی )) ست گلم
 
من لامذهب بی دین به تــــــــــو ایمان دارم
 
خیلی این کفر من ایمان قشنگی ست گلم
 
حاضــــــــــرم بندهء چشمان سیاهت باشم
 
توی چشمان تو شیطان قشنگی ست گلم
 
یوسفم ! بوی تو کافی ست مرا ... این دنیا ...
 
با حضور تو چه کنعان قشنگی ست گلــــــم


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: محسن باقرلو ، اشعار محسن باقرلو ، شعر و غزل ، شعر و غزل امروز ،

هوایِ داغ ِ بندر کُش ( ناصر ندیمی )

هوایِ داغ ِ بندر کُش
دوباره رقص پارو ها
به لَنگر می کِشَم دندان !
کِنار لَنج و جاشو ها
 
کِنار دست ِ این شاعر
به قصد دلبری بنشین
من و تو؛ تووی لنگرگاه
بدون ِ روسری بنشین
 
کلاغ قصه سَر در گُم
دوباره اول ِ دفتر
دو تا انسانِ معمولی
تو از تهران ، من از بندر
 
جنوبِ داغ ِ من، با تو
شمال ِ خوبِ تو، با من
دو تا سگ بسته ای،وحشی
به چشمانت بگو لطفا"!
 
حضورت  گوشه ی بیداد
روایت های تصویری
به دست فتنه می افتم
در آغوشم که می گیری
 
چه حالی می کُنم وقتی
پُر از آشوب و بیدادی
به ویران کَردَنَم بنشین
چقدر ای عشق، خردادی !
 
دروغ ِ مَرد ِ شاعر را
تو باید خوب بشناسی
تنت،جمهوریِ مطلق
لبت،اصلِ دموکراسی
 
سیاسی می شَوم این بار
به استبداد،بدبینم
بدونِ طرح ِ توجیهی
تو را اینطور می بینم
 
تَب ِ دیکتاتوری داری
خود ِ پینوشه در شیلی
دلیل ِ اتفاقات ِ
شروع ِ جنگ ِ تحمیلی
 
مخالف بودنم،حتمی ست
به نوعی،بنده،چپ/کوکم
من از این بندر ِ آرام
به تهران ِ تو، مشکوکم
 
تو حزب الله لبنانی
 وَ چشمان ِ تو بیروت ست
تمام پاچه گیری ها
به سگ های تو مربوط ست!
 
به ثبت ِ رسمی ِ محضر
تو قطعا"،معتبر هستی
فلسطین تو خواهم شد
اگر،اشغالگر هستی!
 
تو مثل فتح ِ خرمشهر
به دست ِ بوسه ای پنهان
تویی خوشحالی ِ بعد از
شکست ِ حصر ِ آبادان
 
هوایِ داغ ِ بندر کُش
تو با من، تووی لنگرگاه
شروع ِ فتنه ای تازه
از آغوش ِ تو، بسم الله



نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: ناصر ندیمی ، اشعار ناصر ندیمی ، شعر و غزل ، شعر و غزل امروز ، چارپاره ،

غزل چشمت غزل مویت غزل لبهات بانو جان ( کمیل ایزدجو )

غزل چشمت غزل مویت غزل لبهات بانو جان

خدا رحـمش بیاید بر مخاطب هات بانــو جان

نگاهت  منتقدها  را  حسابـی  بـی زبان  کرده

و شاعرهای سر در گم که در شب هات بانو جان

غنایی راه رفتن ها؛حماسی عشوه کردن ها

چه می چسبد برای ما  مجرب هات بانو جان

تبــم  تند است و هذیانم مفاعیلن مفاعیلن

دعا کن قسمتم باشد تو و تب هات بانو جان

*

رسیدم روی این بیتی که عمرش یازده قرن است

و می پرسم  به شکلی که مودب هات بانو جان:

تو  مرصاد العبـادی  یا  فـروغ کشف الاسراری

که رندی می گذارد سر به مکتب هات بانو جان؟

تو لامذهب ترین شعری که خیییییلی دوستش دارم

به می سجاده رنگیـن شد و  شد لب هات بانو جان


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: کمیل ایزدجو ، اشعار کمیل ایزدجو ، شعر و غزل امروز ، شعر و غزل ،

دو صندلی قرینه، میز، هوای شرجی، مه، باران ( محمدرضا حاج رستمبگلو )

دو صندلــی قرینه،  میـز، هوای شرجــی، مه، باران

و این نشست غم انگیزی ست كنار ساحل هرمزگان

كه تو نشسته ای و عمدا به كیف چرم خودت مشغول

كمی  نه  دورتر  از كیفت  نشسته اند  دو  تا  فنجان

یكی  برای  خودم  از  آن  نگاه  ارمنی ات  ودكا

یكی برای شما قهوه ،چه فرق می كند این یا آن؟

_شما از این كه نمی نوشید ؟ _نخیر حضرت آقا ! من ؟

_چقدر مضحک و بی ربط است سوال های من از ایشان

نگاه مخفـی او در من،  نگاه  ممتد  من در او

سكوت ردٌو بدل می شد در این دیالوگ بی پایان

[]

چه می شد آه اگر دستش به دست من بخورد، حتی

خراش  ناخن  او  می شد  بهانه ای كه به هر عنوان

بگیرم  و  بجوم  او  را  چنان  پلنگ  كه  آهو را

محاصره كنمش در خود بگیرمش به سر دندان

كشان كشان  ببرم او را میان  شهر  بیاندازم

ببندمش به درختی خشک درست در وسط میدان

دو گوشواره ی گوشش را به شاخه هاش بیاویزم

و دكمه دكمه بگیرم  پوست  از آن گلابی آویزان

....

به خود می آیم و می بینم كه از مربع قبل از این

زبان  و  نحو  غزل  برگشت  و  از  گلابی  آویزان

به بعد هرچه كه می خواهم نمی شود كه ملاقاتی

دوباره  راه  بیاندازم  كنار  ساحل  هرمزگان

[]

دو صندلی قرینه، میز، هوای شرجی و شاعر كه

بدون خانم پشت میز نشسته است در این باران


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: محمدرضا حاج رستم بگلو ، اشعار محمدرضا حاج رستمبگلو ، شعر و غزل امروز ، شعر و غزل ،

عشوه کن! اعجاز را در سحر و جادویت بریز ( سعید رستگارمند )

عشوه کن! اعجاز را در سحر و جادویت بریز

زخمــی ام کن! شوکران در نوشدارویت بریز

نوزده سال است در من لشکری مبهوت توست

پس  فنون  رزم  را  در  طرح  ابرویت  بریز

میرعمادی را دچار خط لب هایت کن و

راز نستعلیق  را  در  پیچش مویت بریز

گیسوانت را پریشان کن میان شعرهام

قرن ها شعر دری از لای گیسویت بریز

جنگل بیچاره در پای غرورت سوخت...شیر!

پس  غرورت  را  به  پای  بچه  آهویت  بریز



نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: سعید رستگارمند ، اشعار سعید رستگارمند ، شعر و غزل ، شعر و غزل امروز ،

گیسوانت زیر باران، عطــر گندم‌زار... فکــرش را بکن! (غلامرضا سلیمانی)

گیسوانت زیر باران،  عطــر گندم‌زار... فکــرش را بکن!

با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!

در تراس خانه رویارو شوی  با عشق بعـد از سال‌ها

بوسه و گریه، شکوه لحظه‌ی دیدار... فکرش را بکن!

سایه‌ها در هم گــره،  نور ملایـــم،  استکان مشترک

خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!

ابـــر باشم تا کـــه ماه نقـــره‌ای را در تنــم پنهــان کنم

دوست دارد دورِ هر گنجی بچرخد مار... فکرش را بکن!

خانه‌ی خشتی، قدیمی، قل قل قلیان، گرامافون، قمر

تکیـه بر پشتــی زده یار و صدای تار... فکرش را بکن!

از سمــاور  دست‌هایت  چای و  از ایوان  لبانت قند را...

بعد هم سیگار و هی سیگار و هی سیگار... فکرش را بکن!

اضطراب زنگ، رفتم وا کنم در را، کـــه پرتم می‌کنند

سایه‌ها در تونلی باریک و سرد و تار... فکرش را بکن!

ناگهان دیوانه‌خانه... ــ  وَ پرستاری که شکل تو نبود

قرص‌ها گفتند: دست از خاطرش بردار! فکرش را نکن!


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: غلامرضا سلیمانی ، اشعار غلامرضا سلیمانی ، شعر و غزل ، شعر و غزل امروز ،

لب های پر تلاطم تو لحظه ی سکوت ( محمودرضا برامکه )

لب های پر تلاطم تو لحظه ی سکوت

مثلِ دو کشتی اند که لنگر گرفته اند

جادوگران مصری و مرتاض های هند

آنسوی پلک های تو سنگر گرفته اند
          

از خونِ عاشقان زده سر لاله های گوش

افتاده گیسوان سیاه تو روی دوش

هر لحظه در تشنج و هر لحظه در خروش

چون خواهران که سوگ برادر گرفته اند
 

خون بهار هستیُ نبضت مقدس است

در خاک تیره جنبش سبزت مقدس است

گل ها به اعتقاد تو گردن کشیده اند

قوها به امتداد تنت پر گرفته اند

 

مردِ توام، زنانگی ات را به من بده

تشویشهای خانگی ات را به من بده

کابوسِ بی ترانگی ات را به من بده

این واژه ها صدای تو را سر گرفته اند
 

زیباییت مقدمه ی آفرینش است

هر شعر کودکِ من و لبخند های توست

برگرد از بهشت دروغی که ساختی

این بچه ها بهانه ی مادر گرفته اند


نوشته شده در : سه شنبه 31 فروردین 1395  توسط : اشکان پویان.    نظرات() .

برچسب ها: محمودرضا برامکه ، اشعار محمودرضا برامکه ، شعر و غزل ، شعر و غزل امروز ، عاشقانه ها ،